تولدت مبارك اما...
در چند ده متري لابي ايستاده ام ...ذهن مبارك چند ساعتي ست بازجويي مي شود تا شايد چند كلمه اي تراوش كند براي تولد دفتر جنگ ... صداي جمعيتي كه در لابي جمع شده اند و براي خونخواهي رفقايشان فرياد مي زنند در گوشم پيچيده ... "مرگ بر ديكتاتور " ... " توپ تانك بسيجي ديگر اثر ندارد " ... "يا حسين ميرحسين " ... دوباره انگار دارد پا ميگيرد تجمع هايشان ... براي ما كه بد نيست البته ! "لغو امتحانات و دانشجوي شب امتحاني ..." روياي شيرين ...
دفتر "جنگ "من يك ساله شده ... اما گويا توپ تانك بسيجي ديگر ... دفتر "جنگ " من يك ساله شده اما در دانشگاه بچه ها را براي پرسش و پاسخ ديني به جلسه خانومي تازه مسلمان شده دعوت مي كنند... انگار نه انگار كه ما بايد از خيلي سال پيش مي جنگيديم ... با خودمان!
دفتر "جنگ " من يك ساله شد اما ... رفقا ! سنگرهايمان خالي ست و ما سلاح خود را گم كرده ايم انگار...
1.دفتر جنگ يك ساله ي ما! ببخش كه كيك تولدت به تلخي ميزند اما ... نوشته هاي من خيلي وقت است بوي باروت گرفته!
2. رو ح " محسن آرمان " شاد... - كه اين دفتر با قلم او بود كه جان گرفت -
آمده ايم برايت قصه بگوييم رفيق ! قصه اي كه آغازش همه بودند و پايانش اما ... يكي بود و يكي نبود! قصه ما قصه درد است،قصه هابيل است و قابيلي كه اينبار كلاغي نبود تا به او بياموزد كه اگر كشتي برادرت را لااقل بر جسم در خاك و خون خفته اش آتش و گلوله روا مدار...قصه ما با خون عشق در دفتري از خاك اين سرزمين نوشته شده، گشوده ايم اين دفتر را ، و ورق مي زنيم با هم ، تا حماسه ها و فداكاريهاي دلاوران اين بوم و بر را بر پيشاني آسمان حك كنيم