زندگی اول
تو اتوبوس نشسته بود. فکر کنم داشت برای دوستش داستان یه سریال جدید رو تعریف میکرد:
" ...دختره بدون اینکه باباش بفهمه با دوستاش رفته بود بیرون. تو راه بعد از مهمونی شام داشت باهاشون برمیگشت که تصادف کردند. پسره درجا مرد. دختره هم رفت بیمارستان. باباش خبردار شد و اومد بالای سر دخترش. یه تریپ متجددی گرفت و شروع کرد با دخترش حرف منطقی زدن...(نویسنده دو سه جمله رو نشنید) یه دفعه ای فیلم رفت تو خاطرات باباهه که تو جبهه بود.
هفت هشت نفری که داشتیم با هم فیلم رو نگاه میکردیم وقتی صحنه جبهه رو دیدیم یکدفع همه با هم گفتیم "ااااااه". اصلا به فیلمش نمیاومد جنگی باشه... بابا خفمون کردن. یه عده آدم بیکار بودن دلشون خواسته رفتن جبهه. آخه به ما چه؟! تا آخر عمر از دست اینا نباید حتی یه فیلم خوش از گلمون پایین بره............ "
زندگی دوم
داشت فارغالتحصیل میشد. جشن لیسانسش بود. رفت.... حرصش خیلی دراومده بود. از این همه وقت گذرونی بیخود. از این همه غیبت و مزخرفگویی. بچههاشون داشتند در آزادی کامل مثلا Good bye party میگرفتند.... نتونست تحمل کنه، رفت بهشت زهرا پیش شهدا (خوش به سعادتش) داشت با خودش فکر میکرد و با شهدا زندگی:
" ما فارغ از تحصیل شدیم یا شما؟ بابا دمتون گرم. خیر سرمون شماها همسن و سال خودمون بودید. همه چیز رو ول کردید. فارغ از تحصیل شدید و اومدید اینجا! خوش به حالتون چه جای خوبی. جشن فارغالتحصیلیتون از دنیا لحظه شهادتون بوده...
اما ما چی اگه تا آخر عمرمون هم همینطوری درس بخونیم هیچ وقت فارغ از تحصیل نمیشیم........"
دخترک تا حوالی غروب پیش شهدا موند و گریه کرد.
خدایا این همه تفاوت چرا؟ هر دوتای این آدما تو یه سن و سال بودن و همسال عموم شهدا. ولی......
من که فکر میکنم اگه آدمای دسته اول از شهدا بریدن، یه کمی تقصیر آدمای دسته دومه. البته نه همشون. اما یه سری از دومیها اینقدر خشکه مقدس بازی در مییارن که اعصاب آدمو به هم میریزن. خیلیهاشون اصلا اولیهارو آدم حساب نمیکننن. همیشه اونا رو از بالا نگاه میکنند وووو.... . آخه یکی نیست بهشون بگه تا حالا یه بار مثل بچه آدم نشستی پای حرف اولیها ببینی حرف حسابشون چیه یا نه. خوب لابد طرف یه مشکلی چیزی داره دیگه. این وظیفه توئه که مشکلشو حل نکنی نه کس دیگه.... بازم بگذریم....
خدایا اگر ما جز آدم بدهای دسته دوم هستیم اصلاحمون کن. خدایا ما را برای خودت تربیت کن. خدایا راهی را به ما نشان بده که خودت آن را برایمان برگزیدهای. خدایا راه شهادت را به ما بنمایان. خدایا....
آمده ايم برايت قصه بگوييم رفيق ! قصه اي كه آغازش همه بودند و پايانش اما ... يكي بود و يكي نبود! قصه ما قصه درد است،قصه هابيل است و قابيلي كه اينبار كلاغي نبود تا به او بياموزد كه اگر كشتي برادرت را لااقل بر جسم در خاك و خون خفته اش آتش و گلوله روا مدار...قصه ما با خون عشق در دفتري از خاك اين سرزمين نوشته شده، گشوده ايم اين دفتر را ، و ورق مي زنيم با هم ، تا حماسه ها و فداكاريهاي دلاوران اين بوم و بر را بر پيشاني آسمان حك كنيم