می خوام از درس عقب نیفتم
وسایل نیروهایم را چک می کردم؛ دیدم یکی از بچه ها با خودش کتاب برداشته، کتاب دبیرستان!
گفتم : « این چیه ؟ »
گفت : « اگه یه وقت اسیر شدیم، می خوام از درس عقب نیفتم !!! »
(کلی خندیدم)این هم به مناسبت باز گشایی موسسات اموزشی
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر ۱۳۸۸ ساعت 10 توسط آرمان
|
آمده ايم برايت قصه بگوييم رفيق ! قصه اي كه آغازش همه بودند و پايانش اما ... يكي بود و يكي نبود! قصه ما قصه درد است،قصه هابيل است و قابيلي كه اينبار كلاغي نبود تا به او بياموزد كه اگر كشتي برادرت را لااقل بر جسم در خاك و خون خفته اش آتش و گلوله روا مدار...قصه ما با خون عشق در دفتري از خاك اين سرزمين نوشته شده، گشوده ايم اين دفتر را ، و ورق مي زنيم با هم ، تا حماسه ها و فداكاريهاي دلاوران اين بوم و بر را بر پيشاني آسمان حك كنيم