غزل خدا حافظي
خيلي وقت نيست اينجا مينويسم . راستش با كمك دوستان تو اين مدت كه اينجا نوشتم خيلي چيزها ياد گرفتم و از با شما بودن واقعا لذت بردم .ولي خوب همون اول هم گفته بودم به جناب آرمان كه تا زماني محدود ميتونم بنويسم .وايشان هم قبول كردند .حالا هم ديگه به علت مشكلاتي كه دارم نميتونم ادامه بدم .تو اين مدت دفتر جنگ جايي بود كه دوستان خوبي پيدا كردم و حالا اميدوارم و مطمئن كه اين دفتر باز هم به روند رو به رشد خودش ادامه ميده .بهر حال هر كسي از من بدي ديده حلال كنه .ديگه چيزي نمونده .از مديريت دفتر جنگ هم تشكر ميكنم .يا علي
خوب جناب فراستي تيم دفتر جنگ خيلي دوست داشت شما با همه گرفتاري كه داريد 1 ساعت هم كه شده در ماه براي دفتر جنگ وقت بگذاريد ،ولي خوب حالا كه اين مقدور نيست براي شما آرزوي موفقيت ميكنيم و شما رو به خدا ميسپاريم .ولي خواهش ميكنيم ما رو از راهنمايي هاي دلسوزانه خودتون محروم نكنيد .منتظر بازگشت شما ميمونيم .به اميد اون روز .يا حق
آرمان
آمده ايم برايت قصه بگوييم رفيق ! قصه اي كه آغازش همه بودند و پايانش اما ... يكي بود و يكي نبود! قصه ما قصه درد است،قصه هابيل است و قابيلي كه اينبار كلاغي نبود تا به او بياموزد كه اگر كشتي برادرت را لااقل بر جسم در خاك و خون خفته اش آتش و گلوله روا مدار...قصه ما با خون عشق در دفتري از خاك اين سرزمين نوشته شده، گشوده ايم اين دفتر را ، و ورق مي زنيم با هم ، تا حماسه ها و فداكاريهاي دلاوران اين بوم و بر را بر پيشاني آسمان حك كنيم