اي كاش ما رو هم راه ميدادند
![]()
يادمه داشتيم ميرفتيم منطقه .نزديك عيد بود .بچه ها داشتن سوار ماشين ها ميشدند .منم داشتم با دوربينم دنبال صحنه هاي ناب ميگشتم .اخه كارهاي صوتي و تصويري كاروان با من بود .يه وقت تو چشمي دوربين يه چهره آشنا ديدم .ولي از ديدنش تعجب كردم .اسمش مرتضي بود و اصلا بهش نمييومد كه بخواد بياد منطقه .راستش با اين چيزها ميونه اي نداشت .يه زماني همكلاسي بوديم .منو ميشناخت .رفتم جلو سلام كردم گفتم فلاني تو كه نميتوني بياي منطقه يه چيزي بده ببرم برات تبرك كنم.خنديد .گفتم خرجي كه نداره يه تبركه ديگه .بيشتر خنديد .يه دفعه گفت لازم نيست چيزي رو براش تبرك كنم .گفت داره مياد منطقه! !!اين بار من خنديدم .گفت چيه ميخندي .گفتم تو رو كه راه نميدند تو منطقه .گفت ميبيني كه من درم ميام .اصلا ميخوام ببينم كي ميتونه جلوي منو بگيره و راهم نده .!!!!!!!!سوار ماشين شد.كاروان حركت كرد .شب اول رسيديم به اراك .تو يه مسجدي به نام مسجد سيد ها كه اي كاش تمام مسجدها مثل اون زيبا و تميز بود و با برنامه ايستاديم تا شب اول رو استراحت كنيم .موقع پخش شام ديدم مرتضي يه گوشه تنها نشسته .خوب حق داشت كس رو تو جمع نميشناخت .رسم رفاقت نبود تنها بمونه .رفتم كنارش .زدم رو شونه اش .دادش رفت آسمون .گفتم چي شد .دستش رو نشونم داد .ورم كرده بود .گفت موقع سوار شدن يه حشره نيش زده دستشو .داشت تب ميكرد .چاره اي نبود بايد ميرفتيم دكتر .رفتيم به يه درمانگاه به نام كلينيك جانبازان اراك .دكتر يه نگاه به زخم كرد .گفت نيش مال حشره اي كميابه كه فقط و فقط تو شمال ايران پيدا ميشه .گفت زخم خيلي كاريه.گفت بايد به سرعت بستري بشه و دستش عمل بشه .ولي مرتضي قبول نميكرد .ميگفت اومده بره منطقه .ولي دكتر گفت با توجه به وضع بهداشتي منطقه ورود به منطقه براي مرتضي ممنوعه .بهر حال ند تا آمپول پني سيلين گرفتيم و برگشتيم قرار شد روزي سه تا پني سيلين بزنه .ولي دكتر به من گفت تا فردا خود مرتضي مجبور ميشه كه برگرده .فردا نديدمش.تو ماشين ما نبود .فردا شب اول منطقه تو انديمشك ديدمش.ولي حالش خيلي خراب بود .يه طرف بدنش كامل ورم كرده بود .داشت از حال ميرفت .خلاصه مجبور شد از اول منطقه برگرده .ولي خيلي از من دلخور بود .ميگفت تو نذاشتي من بيام .ميگفت گرفته اون چيزي رو كه بايد ميگرفت .ميگفت فميده هر كسي كه مياد تو منطقه طلبيدنش .ديگه نشده كه منم برم .خدا كنه منو هم بطلبن ........
آمده ايم برايت قصه بگوييم رفيق ! قصه اي كه آغازش همه بودند و پايانش اما ... يكي بود و يكي نبود! قصه ما قصه درد است،قصه هابيل است و قابيلي كه اينبار كلاغي نبود تا به او بياموزد كه اگر كشتي برادرت را لااقل بر جسم در خاك و خون خفته اش آتش و گلوله روا مدار...قصه ما با خون عشق در دفتري از خاك اين سرزمين نوشته شده، گشوده ايم اين دفتر را ، و ورق مي زنيم با هم ، تا حماسه ها و فداكاريهاي دلاوران اين بوم و بر را بر پيشاني آسمان حك كنيم